تبليغاتX
سلام عزیزان به وبلاگه خودتون خوش اومدید نظر یادتون نره موفق باشید سلام به وبلاگم خوش آمدید امیدوارم با نظراتون همیاریم کنید موفق باشید قلبهای ناآرام

رفتی اما چه بگوییم هیهات

تو ندانی که من آنروز غروب

زیر آن دره آرام و عبوس

به چه حالی بودم !

بی تو با حسرت و حرمان و سرشت

خلوتی داشتم آنجا که مپرس

کاش می دانستی

بی تو بر من چه گذشت





آرزو مي کنم زندگي مال تو….

مرگ مال من راحتي مال تو….

گرفتاري مال من شادي مال تو…..


غم مال من همه مال تو ولي تو مال من




یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم




برای عشق تو در قلبم سه کوه ساختم

اولی کوه وفا

دومی کوه صداقت سومی.......

کوهی که هر وقت بهم گفتی دوستت ندارم

از اون بندازمت پایین


 صدايت چون صداي ابشاران،

نگاهت چون نگاه چشم خورشيد،

و قدت همچو قد رود کارون...

خاک تو سرت که هيچ چيزت به آدمي زاد نرفته

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان

با زمين کرد زندگي با دلت نکند




آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم

كه با سنگ بميريم تقصير كسي

نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست

كه دلتنگ بميريم


توی آسمون دنیا هر کی یه ستاره داره

چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره؟

واسه من تنهایی درده درده هیچ کسو نداشتن

هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم اینو که باید تنها بمونم و تا لحظه

مرگم شعر تنهایی بخونم


بر سنگ قبر من بنويسيد

خسته بود اهل زمين نبود

نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد

شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد

پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد

اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري

كه باز نمي شد نشسته بود


چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک


نوشته شده توسط فضول در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 6:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دوست

سلام بچه ها خوبین امیدوارم از دستم ناراحت نباشین من آپ میکنم و به همگی خبر میدم شما با نظراتون منو شرمنده کردین ببخشید به بزرگیتون قسم مشکل داشتم منتظرتونم بای

نوشته شده توسط فضول در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 1:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |


در حواشي شعرهايم،
هميشه طنين ِ ممتد ِ طعنه را شنيده ام!
كه : شاعران از فتح ِ قله هاي قيود و قافيه بازآمده اند
و تو گريه هاي مكرر خود را ترانه مي نامي؟
اگر اينگونه بود،
هر كودكي شاعر و هر انشاي كودكانه
همنام ِ ترانه بود!
مي شناسم اين اهالي ِ همهمه را!
در عبور از معابر ِ باد،
شاعران ِ بسياري را ديده ام!
شاعراني كه به لطف ِ عينكهاشان شاعر شدند!
شاعراني كه مويشان را از وسط فرق مي گرفتند،
تا شاعر تر شوند!
شاعراني كه گفتند : « - ساده ايم! » و ساده نبودند!
گفتند : « - عاشقيم! » و عاشق نبودند!
گفتند : « - به رسم آينه رفتار مي كنيم! »
ولي آينه ها را شكستند
و تنها از طراوت ِ تن ها ترانه نوشتند!
باور كن راضي به گشودن ِ درگاه ِ گرد گرفته ي شان نيستم.
اما ببين چگونه پاپيچ ِ اين پاي پياده مي شوند!
هر چند،
آنها كه از خطوط ِ خوابهاي من خبر ندارند!
آنها كه تابحال،
جز خواب ِ چراغ سبز ِ چهارراه ِ خيابانشان،
خوابي نديده اند!
بگذار دلشان به همين هفته هاي همهمه خوش باشد!
وقتي نام ِ زغفران مي شايد،
آنها به ياد ِ شله زرد مي افتند!
هيچ شاعري در دفتر ِ شعر ِ خود ننوشت:
زعفران گل ِ زيبايي ست!
از ضمير ِ زنگار بسته شان
به جز تكرار ِ طعنه و ترديد
انتظاري نمي رود!
بگذار ندانند كه رگبار ِ گريه هاي من،
از كجاي آسمان آب مي خورد!
ولي مي خواهم تو بداني! گُلم!
مي خواهم تو بداني!
پدر بزرگم هميشه مي گفت
وقتي شبانه به كابوس ِ بي نور ِ كوچه مي روي،
براي فار از زواياي ترس
آوازي را زمزمه كن!
من همه براي پُر كردن ِ اين خلوت ِ خالي ترانه مي خوانم!
براي تاراندن ِ ترس!
به خدا از اين كوچه هاي بي سلام،
از اين آسمان ِ بي كبوتر مي ترسم!
بامها را ببن!
ديگر كسي بادبادك نمي سازد!
در دامنه ي دست ش كودكان،
تير و كمان حرف ِ اول را مي زند!
مي ترسم از هزاره اي ديگر،
نسل ِ گلهاي سرخ منقرض شده باشد!
مي ترسم نوه هاي اين ماهي ِ سرخ هم
با خيال ش رسيدن به دريا،
دور ِ حصار ِ همين حوض ِ نيمه پُر
بچرخند و ُ
پير شوند و ُ
بميرند!
مي ترسم تو نيايي و من،
تا هميشه همسايه ي اين سايه هاي سرشكسته شوم!
مي ترسم!در قيد و بند ِ تكميل ترانه هم نيستم!
مي دانم كه دنيا شبيه ترانه هايم نيست!
تنها براي دوري ِ دستهايمان زمزمه مي كنم!
 

1

نوشته شده توسط فضول در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 6:15 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ناگهان چه زود...
1                                                                1

  1
اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،


اگر به حجله آشنایی،


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی


و عِده ای به تو گفتند،


کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!

 

تو حرفشان را باور نکن!


تمام این سالها کنار ِ من بودی!


کنار دلتنگی ِ دفاترم!


در گلدان چینی ِ اتاقم!


در دلم ...


تو با من نبودی و من با تو بودم!


مگر نه که با هم بودن،


همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟


من هم هر شب،


شعرهای نو سروده باران و بوسه را


برای تو خواندم!


هر شب، شب بخیری به تو گفتم


و جواب ِ تو را،


از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!


تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،


همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!


فرقی نداشت که فاصله دستهامان


چند فانوس ِ ستاره باشد،


پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،


اگر به حجله ای خیس


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی ...


                                                                             1

                1

عشق من عاشقم باش

تو غربتی که سرد تمام روزو شبهاش
غریبه ازمن وما عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش که تن به شب نبازد
با غربت من بساز تا با خودم بسازم
تو خواب عاشقارو تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشقو تفسیر تازه کردی
گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن
قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زجه دیدن از عشق جوسه خوردن
وقتی که هق هق عشق زجه احتیاج
سر جنون سلامت که بهترین نیاز
عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن اگر چه فرستی نیست
عشق من عاشقم باش نزار بیافتم از با
بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا
عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش

                           1


یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطاست خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بازار عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

 

     111

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني .

 

صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني

 

. شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين .

 

ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني .

 

ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم .

 

چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي رانی .

 

 تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند .

 

 به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني .

 

 دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل .

 

درون سينه ام آري تو آن  موج هراساني .

 

هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن .

 

 چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي دانی .

 

                              1

نوشته شده توسط فضول در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 6:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |

من تو ما 000

                 1

                        باورم کن

                                      من هنوز مترسک باغ جنونم

 

نم نم بارون

چیک چیک و چیک چیک

چشم درشت و اشکای کوچیک

در پیچ و تابم

تو در شکفتن

زیبائی تو میرقصه با من

دستمو بگیر ترسی نداره

یه بار دیگه بازم دوباره

دستمو بگیر چشم انتظارم

من که کسی رو جز تو ندارم

دستمو بگیر دستمو بگیر

دستمو بگیر ...

            1

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچ کس برام نموند واسه اینه که

سبب منم

کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه میخواد

کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام

تو زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی

یه پائیزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی

از این گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی

به چه امید میخوای باشی به پیش دردام بمونی

تو زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی

یه پائیزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچ کس برام نموند واسه اینه که

سبب منم

       1

دلسرد

قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است

پرتویی لغزد اگر بر لب او

گویدم دل : هوس لبخندی است

خیره چشمانش با من گوید

کو چراغی که فروزد دل ما ؟

هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟

خشت می افتد ازاین دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد

دست باید نرود سوی کلنگ

سیل اگر آمد آسانش برد

باد نمنک زمان می گذرد

رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف

سرنگون خواهد شد بر سرما

گاه می لرزد با روی سکوت

غولها سر به زمین می سایند

پای در پیش مبادا بنهید

چشم ها در ره شب می پایند

تکیه گاهم اگر امشب لرزید

بایدم دست به دیوار گرفت

با نفس های شبم پیوندی است

قصه ام دیگر زنگار گرفت

 

                           1

دوستتون دارم

نوشته شده توسط فضول در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 11:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سال نو مبارک
                   در سایه ی ایزد تبارک    عیدهمگی بود مبارک

سلام دوستان خوبین بالاخره این سال ۸۵ با هر خوبی و بدیش رفتش ما موندیم یه عالمه مشکل و درد که همه رو به سال جدید میاریم خودمون نو میشیم خونمون همه چیزمون اما کی میتونه دلشو تمیز کنه و دل تکونی کنه با این همه غم و مشکل و بدی و خوبی به سال ۸۶ میریم به امید روزای خوشیم اما خوبتر که نمیشه هیچ بدتر هم میشه تو بعضی مسائل عمره دیگه میگذره باید سر کرد تموم میشه ولی امیدوارم واسه همه این سال یه سال پر از مهر و عطوفت و خبی باشه به امید روزای خوش روزایی که دیگه مرمونش دل شکستن رو بلد نباشن  دیگه... هیچی  مبارکه منکه تو این سال خیلی چیزا رو از دست دادم از آدم بگیر تا بقیه تا فرصت فرصتی که دیگه اون اشتباهای سال قبل رو  انجام ندم میدونم سال دیگه هم اگه زنده باشم با همین درد و مشکلات میام میگم مبارکه اما چیزی کی هیچ وقت برنمیگرده ۲ ثانیه پیش بود چقدر خوبه که بتونیم قدر لحظه لحظه ی زندگیمون رو بدونیم  این پدر و مادری که کنار من هستن شاید فردا نباشیم واقعاْ باید همه جوره قدرشون رو دونست یه نعمتن ممنونشون بود همه جوره منم واسه شما و خونوادتون پدر و مادرتون و برادر و خواهر آرزوی سلامتی دارم و اگه به سوی  خدا رفتن آرزوی آمرزش و مغفرت خدا رو دارم به امید سالی خوش .

مهدی محمودی

                      1 

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!


پس از باران

 
گل از تراوت باران صبحدم، لبريز
هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز
صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار
كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز
هزار چلچله در برج صبح مي خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز
به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست
روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز
مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است
فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز
ببين در آينه ي روزگار نقش بلا
كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز
چگونه درد شكيبايي اش نيازارد
دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز
 

از مرگ، من سخن گفتم
 
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
و به هر كجا
بر دشت
از گيلاس  بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بيا كند.
پس
من مرگ خوشتن را رازي كردم و
او را
محرم رازي؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
 
و با پيچك
كه بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
با چاه
سخن گفتم،
 
و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست،
 
و با زنبور زريني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه باز گشت او را
انتظاري مي كشيد.
 
و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
***
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در ميان نهاده ام و
با فصلي كه در مي گذشت؛
من مرگ خويشتن را
با برفها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست؛
 
با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست و جوي
چينه ئي بود.
 
با كاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود نهان كنم 
 
 
 
نوشته شده توسط فضول در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 3:34 قبل از ظهر | لینک ثابت |